|
گفته بودم پيش از اين ها : دوستي ماند به گل دوستان را هر سخن هر كار بذر افشان است. گفته بودم : آب و خورشيد و نسيمش مهر است زندگي را چون بهشت تازه عطر افشان و گل باران كند
ماهي توي شكسـ تني زندگي مي كند. شكسـ تني دورش راگرفته. من هم ماهي ام و دارم توي شـ كـ س تـ نـ ي زندگي مي كنم. ش ك س ت ن ي دورم را گرفته. هر قدم كه بر مي دارم يك چيزي مـ يشـ كـ نـ د يا يك چيزي كه قبلاً ش ك س ت ـه، خرده هاش پام را زخم مي كند. اگر تنگ ماهي بيفتد و ب ش ك ن د، يعني ماهي مرده. مگر اينكه ماهي خودش زودتر از تنگ بجهد بيرون تا بعدها توي خرده ش ي ش ه تقلا نكند، يا از نبود هوا شكمش باد نكند و بيايد روي آب.
نقطه سر خط هم نداريم مي دانم هنوز پيراهن حقيقت را تن آرزوهايمان نكرده ايم اما تمامش كردم اين قصه اشتباه را نقطه سر خط هم نداريم!
تو به موجی مانی که روان است و هیچ آرزوئی در آن نیست تو چو موجی و خروشان به همه سوی روی من چو آن ماهی کوچک چه حقیرم پیشت میتوانی با خود تو به ساحل ببری ماهی را وبه خشکی بدهی تحویلش چه برایت سهل است کشتن این ماهی میتوانی آن را تو به زندان دلت اندازی تا ابد نام و نشانی دگر از ماهی بیچاره نباشد آنجا توچو آن موجی و من ماهی کوچک در زندانم تو به رویم ای موج بگشا آغوشت و مرا بی خبر از خاموشی و سردی دریا بنما تن من میلرزد سردی از هر جهتی بر تن من میتازد تو مرا حفظ کن ای موج بلند و مرا بی خبر از سردی دریا بنما
چه ساده میشود دید که داستانها دیوانه وار در گردش اند همیشه شبیه پیش و انسان تا چه اندازه عاجز است درست در آن لحظه که می اندیشد زمین زیر پای اوست و خورشید و ماه در دستان کوچکش و تا چه اندازه در بند آن زمان که زیر سقفی مرتفع بال می زند و گمان می برد که رسته است ... شاید باید از نو آغاز کرد با وقوف به عجز و دانستن آنکه همیشه سقفی هست در آسمان همه هر اندازه وسیع ، هر اندازه بلند شاید باید دوباره از سر گرفت و به این تکرار خستگی آور پایان داد من تو را خواب دیدم... جایی آن دور تر ها ... آن جا که آسمانش آبی بود ... و هوا بوی بهار می داد ... من تو را جایی در خواب دیدم... که هنوز می شد بچگی کرد و مسخره نشد.. آنجا که زرا فه هایش هم حرف می زدند.. . . تو خوب می فهمیدی نگاه های مرا...! تو چه معصوم بودی... تو مهربان بودی.. تو عاشق بودی...! و چه قدر دلتنگ!
تو اما شباهت زیادی به خودت در بیداری های روزمره من نداشتی! و من حتی در خواب هم می دانستم که زرافه ها سخن نمی گویند!!!
لیلی زیر درخت انار نشست ٫ درخت انار عاشق شد ٫ گل داد سرخ سرخ گلها انار شد داغ داغ ٫ هر اناری هزارتا دانه داشت ٫ دانه ها عاشق بودند ٫ دانه ها توی انار جا نمی شدند ٫ انار کوچک بود ٫ دانه ها ترکیدند ٫ انار ترک برداشت ٫ خون انار روی دست لیلی چکید ٫ لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید ٫ مجنون به لیلی اش رسید ٫ خدا گفت: راز رسیدن فقط همین بود ٫ انار دلت ترک بخورد کافی است. عرفان نظر آهاري
در این دنیا همیشه کسی هست که منتظر دیگری است . چه در دل کویر وچه در میانه شهری پر هیاهو. و هنگامی که این دو از کنار هم می گذرند و نگاهشان با هم تلاقی می کند، گذشته و آینده رنگ می بازد و تنها چیزی که هست، آن لحظه است و این لایزال که هر تقدیری زیر این خورشید با یک دست نوشته شده است، دستی که عشق را بیدار می سازد و برای هر کسی، همزادی قرار داده که زیر همین خورشید کار می کند، می آرامد و در پی گنج است. بدون این، رویاهای ما را معنایی نیست.
امروز به تو مي گويم ممنون از دوست گلم عسل
![]() به عشق ، نور اميدي درين سياهي کور به دل ، که با همه ناکامي و ملال و شکست هزار آرزوي نا شکفته در او هست به اين سفر که کجا مي روم؟ چه خواهم شد؟ به آسمان، به پرنده، درخت، دريا، کوه به گرم پوئي باد به سردي مهري ماه که بي خيال تر از آفتاب مي گذرد
|